[هتل اگزیستانس]
2010/10/08
توی قاب خیس این پنجره ها ....
آخر من این آرزو رو با خودم به گور می برم که جمعه ی فرهاد رو با سازدهنی بزنم و باهاش بخونم ! هی .....
2010/06/14
اندر حکایات 18 روز ماندگی به کنکور *
ساعت سه نیمه شب است . دسته ی برگه های وسوسه کننده را که نگران سفید ماندن شان هستم گذاشته ام زیر دستم. سر در هر صفحه ، قبل از اسم تک و توک آدم های این روزها یک"برای" گذاشته ام و شروع کرده ام به نوشتن. حرف های تلنبار شده و ناله های نکرده و آه های نکشیده ی این چند وقت را ریخته ام روی دایره. کاغذها اما پر شده اند از نامه های یک پاراگرافی نقص عضودار . بعدش همان برهوت سفیدی ست و " مرجان درد پوش این روزها " و تاریخ . همه ی این ها را نوشتم که بگویم نوشتنم خشک شده و همین است که اینجا هم چنان گرد و خاک می خورد.


* عنوان تنها نقش نفس لوّامه ی اینجانب را بازی می کند و هیچ ارزش حقوقی و کیفری دیگری ندارد . بنا بر شهادت شاهدان عینی شخص نگارنده از هفت دولت آزاد بوده و با توجه به درجات بالای استرس و این قبیل مسائل نزد دوستان ، آشنایان ، بستگان ، کسبه محل و ... " سیب زمینی " خطاب شده است : )
2010/04/09
نوزده فروردین ، شرف شمس ، کافه خاکستری ، کیک ، شمع ۱۷+ ۲۲، فشفشه ، دارت با خدمات پس از فروش ، توپ ، هُبی ، چایی ارل گری ، پروست چگونه می تواند زندگی شما را دگرگون کند ، قاب گل گلی ، قاب معناگرا ، پیرهن چلسی ، مجسمه ، صادق هدایت ، ماگ ، کشتی ، دزد دریایی آهنی ، دیوان حافظ ، ون + دربست + پارک گفتگو تنگ مجسمه ی بولیوار ، بارون ، آلوچه به اصطلاح بهداشتی ، کلاه سالی ، رز هلندی ، گردسوز ، بیگانه ، جناب اصغر خمار، نااامه، یه مشت مرجان ، ادبیات چیست ، لالایی با شیپور، وداع با اسلحه ، نامه به کودکی که هرگز زاده نشد ، کافه گرامافون ، چایی بهارنارنج ، ۳۷ تا اس ام اس تولد مبارک ، دو خورجین "صدسال زنده باشی "، سه تا " هر چقدر می خوای زنده باشی " و .... و .... و ....

مچکرم
2010/03/24
.
2010/02/11
[ نفراول / آینه / نفردوم ]
_ خوبی ؟
_ نمی دونم .
[ پرده می افتد ]
2010/01/31
[ تقدیم به بابای هولدن با عشق و نکبت ]
اگر واقعا می خوای قضیه رو بشنوی، لابد اول چیزی که می خوای بدونی اینه که کجا دنیا اومدم و بچگی ِ گَندم چه جوری بوده و پدر مادرم قبل دنیا اومدنم چیکار می کردن و از این جور مزخرفات دیوید کاپرفیلدی؛ ولی من اصلا حال و حوصله ی تعریف کردن این چیزا رو ندارم. اصلا قرار نیست کل سرگذشت نکبتیم یا یه همچه چیزی رو برات تعریف کنم. فقط قصه ی اتفاقات گُهی رو واسه ت تعریف می کنم که دور و بر دو سال پیش، قبل از این که حسابی پیرم درآد، سرم اومد. خب حالا می خوام قصه مو از وقتی شروع کنم که هنوز تو اون دبیرستان کوفتی که خیلی زرت و زورت داشت درس می خوندم. لابد اسمش رو شنیدی. ولی من خوش ندارم بیام اینجام واسه ش تبلیغ کنم. آخه برخلاف اسمش در تغییر کثافت شاگردا هیچ سهمی بیشتر از باقی مدرسه ها نداشت. من که هیشکی رو اون جا ندیدم روشنفکر و بافرهنگ و از این حرفا باشه. میونِ اون همه آدم شاید فقط دو نفر بودن_ اون دو نفرم لابد قبل اومدن به اون خراب شده ، هم با فرهنگ بودن هم روشنفکر.
به هر حال همون پنج شنبه ای بود که داشتم این پله ها رو همین جور الکی بالا پایین می رفتم. لابد تو مدرسه یه خبرایی بود. یادم نیست. اینجا همیشه خبرهایی هست که من ازشون بی خبرم. یکی آنتنش رو روشن کرده. اون یکی معلمه زاییده. یه گلّه بچه جمع شدن دور یکی از این آدمای عقده ای و دارن امتحان می کَنسلن و همین جور چیزایی که از گفتنش عُقّم می گیره.
همین جوری رفتم پایین اون دختره رو ببینم که باهاش کلاسای متفرقه داشتیم. داستان و شعر و از این حرفا. ازش خوشم می اومد. از تک و توک آدمای درست و حسابیه اون خراب شده بود. خودشم همون جا درس خونده بود. یه چیزش که خیلی دوس داشتم این بود که راجع به مهم بودن ٍ باباش شِرّ و ور نمی بافت. آخه خیرسرش آدم مهمی بود. رفتم همین جوری یه گپی بزنیم با هم. لابد داشتیم درباره ی کتاب و همین چیزا حرف می زدیم. یه دفعه همین جوری خیره شد تو صورتم و گفت « هه ،آنتولینی ». خودش از این حرف خیلی حال کرد. گفتم « هان ؟» اون وقتا هنوز از این چیزا تعجب می کردم. گفت « آنتولینی معلمه هولدن، تو سر من شبیه تو بود. » بعد مث ٍ دیوونه ها با خودش خندید. گفت « هولدن بی نظیره. » بی نظیر. همون کلمه ایه که ازش متنفرم. خیلی قلابیه. هردفعه که می شنومش نزدیکه تگری بزنم. بعدش احتمالا زنگ خورد. گفتم خدافظ و درو بستم. پشت سرم یه چیزی رو داد زد ولی درست نشنیدم چی. مطمئنم فریاد زده « موفق باشی آنتولینی! » امیدوارم اینو نگفته باشه. از ته دل امیدوارم. من که هیچ وقت پشت سر کسی داد نمی زنم «موفق باشی!» فکرشو بکنی می بینی خیلی وحشتناکه.
چن وقتی میشد که همش داشتم فکر می کردم. ولی هرچی بیش تر فکر می کردم افسرده تر می شدم. بعد دیشب همین جوری محض تنوع احساس خوبی داشتم. راستش نزدیک بود از زور خوشحالی بزنم زیر گریه، یا جیغ بکشم. نمی دونم چرا. ای خدا ، دلم می خواست تو هم اینجا بودی. بعد نشستم پای کامپیوتر و تازه فهمیدم بابای هولدن دیگه نیست. یه دفعه هوا سگی سرد شد. از اون شبای پر از اغراق. پنجره باز بود و انگار هر کی از خیابون رد می شد ناپدید می شد. خیلی آروم و بی سر و صدا دور اتاق چرخی زدم و یه نگاهی به وسایل تو اتاق انداختم. به اون مترسکه که خودشو از سقف اتاق حلق آویز کرده. گفتم « اگه یکی اونی رو که از تو دشت می آد بگیره ... »
چمدونم رو جمع کرده بودم و داشتم دنبال خودم می کشیدم. گفت « تو چمدون چیه ؟ من چیزی لازم ندارم. همین طوری میرم. » چمدونم رو گذاشتم زمین. گفتم « منم باهات بیام. میشه بیام ؟ » گفت « خودم تنها میرم. اصلا مگه تو نباید بری مدرسه ؟ » گفتم « نمی خوام برم . من که خیال ندارم جراح، نوازنده ی ویولن یا اصلا چیزی بشم. راستی می دونستی من و هولدن پسرت همسنیم ؟» گفت « خفه شو ». فکر کردم آخرش کار همه تمومه، ولی شاید نه به این سرعت. خواستم بپرسم کتابات چی ؟ رفته بود. بیدار شده بودم .
ناتوردشت رو برداشته بودم و ورق می زدم. یه اتفاقایی هست که آدم جلوشون واکنش کم میاره . گریه م نمیومد اما بفهمی نفهمی چشام قرمز بود. کتابو بستم. ترسیدم هولدن بفهمه.
2010/01/24
آخرالزمان که بشود نویسنده ی بی فکری خواهد آمد تا داستان بگوید. داستان ِداستان نویس هایی که داستانی ننوشته اند. داستان شعرایی که شعری نگفته اند. داستان نقاش هایی که نقشی نکشیده اند. داستان موسیقیدان هایی که نوایی ننواخته اند . داستان فیلسوف هایی که فلسفه نبافته اند. داستان ِ داستان ِ داستان ِ ... . نویسنده ی بی فکری خواهد آمد تا روایت کند قصه ی آدم هایی که هیچ بوده اند. جاودانگی زوری ست .