ساعت سه نیمه شب است . دسته ی برگه های وسوسه کننده را که نگران سفید ماندن شان هستم گذاشته ام زیر دستم. سر در هر صفحه ، قبل از اسم تک و توک آدم های این روزها یک"برای" گذاشته ام و شروع کرده ام به نوشتن. حرف های تلنبار شده و ناله های نکرده و آه های نکشیده ی این چند وقت را ریخته ام روی دایره. کاغذها اما پر شده اند از نامه های یک پاراگرافی نقص عضودار . بعدش همان برهوت سفیدی ست و " مرجان درد پوش این روزها " و تاریخ . همه ی این ها را نوشتم که بگویم نوشتنم خشک شده و همین است که اینجا هم چنان گرد و خاک می خورد.
* عنوان تنها نقش نفس لوّامه ی اینجانب را بازی می کند و هیچ ارزش حقوقی و کیفری دیگری ندارد . بنا بر شهادت شاهدان عینی شخص نگارنده از هفت دولت آزاد بوده و با توجه به درجات بالای استرس و این قبیل مسائل نزد دوستان ، آشنایان ، بستگان ، کسبه محل و ... " سیب زمینی " خطاب شده است : )